تبليغاتX
شکست در عشق
blogs Templates for your blog persianweblog
دلم خیلی گرفته
شکست در عشق

 

سلام به تمام دوستان

بعد مدتها دارم آپ میکنم بیشتر هم بخاطر آبجیه گل خودم پرستو جونه حالا موندم چی بنویسم تو این مدت اتفاقهای زیادی واسم افتاد مثلا سر کار میرفتم خیلی سرم گرم شده بود البته هنوزم میرم نه به اون شدت خلاصه بچه مثبت الان که ماه محرمه منم همش تو این حسینیه مشغولم دیگه مثبت مثبت خیلی وقته دور ور رفیق بازی نمیرم یعنی کمتر شده خیابون گردی تفریح با بچه ها گشت و گذار تعطیل الان 2ماه میشه دارم عوض میشم شدم یه آدمه دیگه

غرق تمنای توام

در پیش بیداران چرا فریاد بی حاصل کنم

گر شکوه ای دارم زدل با یار صاحبدل کنم


در پرده سوزم همچو گل درسینه جوشم همچومل

من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم


اول کنم اندیشه ای تا بر گزینم پیشه ای

اخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم


ز آن رو ستانم جام را آن مایه آرام را

تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم


از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او

تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم


روشنگری افلاکیم چون آفتاب ازپاکیم

خاکی نی ام تا خویش را سر گرم آب گل کنم


غرق تمنای توام موجی ز دریای توام

من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم


دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی

چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم


((
رهی معیری))

 

 


............
 

سلام به تمام دوستان

ويرانه نه آنست که جمشيد بنا کرد ... ويرانه نه آنست که فرهاد فرو ريخت ... ويرانه دل ماست که با هرنگه تو ... صدبار بنا گشت و دگر بار فرو ريخت

                      

این روزها خیلی سرم شلوغ بوده نتونستم یه آپه درستو حسابی بذارم بابام رفته سفر فروشگاه رو سپرده به من

البته کار پشت میزیه زیاد سخت نیست مثلا حساب کتاب میکنم وقتهای بیکاری به اونی فکر میکنم که منو عاشق کرد و رفت کاش یه بار دیگه ببینمش یا باهاش حرف بزنم یا اس ام اسی بهش بدم اونم بخونش خیلی دنبالش گشتم از دوستاش پرسیدم میگن رفته لندن و دیگه برنمیگرده آخه چرا با من این کارو کرد کاش با هم اختلاف داشتیم که شاید زودتر فراموشش میکردم نمیدونم شاید اونم نسبت به من همین حس رو داشته باشه شاید اونم دل تنگ باشه آخه ما با هم خیلی صمیمی بودیم یا اون خونه ما بود یا من خونه اونا رابطه ی ما خیلی نزدیک بود البته اکثر مواقع مامانش خونشون بود که من میرفتم خونشون هم خانواده ما از این رابطه با خبر بودن هم خانواده اونا چرا میگم اونا پریسا جونم آره اسمش پریسا بود توی این 2سالی که ما با هم بودیم جشن تولد هم دیگه و هر مهمونی که داشتیم با هم بودیم یکی از خاطره هایی که افتاده یادم اینه که یه بار ماشین بابام رو کش رفتم با هم رفتیم جاده چالوس کلی صفا کردیم بعدش موقع برگشت پلیس جلومون رو گرفت بهم گفت کارت شناسایی گواهینامه منم نداشتم گفت این خانوم کیه من گفتم دختر خاله ی منه پریسا ترسیده بود بهش گفت آره دختر عموشم خلاصه لو رفتیم دوتامون بازداشت شدیم زنگ زدن خانواده هامون بابای پریسا گفت وحید نامزد دخترم خودم بهش اجازه دادم برن بیرون کلی حال کردم بابای من ناراحت بود واسه این که من گواهینامه ندارم چرا ماشین بلند کردم خلاصه با کلی خواهش نرفتم بازداشتگاه ولی ماشین رفت پارکینگ بعد جریمه رو دادیم همه چی تموم شد وقتی نگاه فیلم جشن تولدم میکنم آتیش میگیرم یاد اون همه خاطره یاد اون موقع که جلو همه دوستام گفتم پریسا عشق منه تا آخر عمرم کنارش میمونم نمیدونم چرا یه دفعه رفتن لندن چرا به من نگفت چرا تو این 2هفته ای که من مسافرت بودم همه چیزشون رو فروختن و بی خبر رفتن تنها حدسی که میزنم اینه که باباش ورشکست شده فرار کردن همین دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه تو تهران کسی رو نداشتن همه فامیلاشون شهرستانی بودن یا خارج از ایران خیلی ازش خاطره دارم خیلی خدا هیچ کس رو از عشقش جدا نکنه جدایی خیلی سخته

 

 


اون كه رفته ديگه هيچوقت نمياد
 

اون كه رفته ديگه هيچوقت نمياد

اشك من بيا منو ياري بكن
گونه هام خوشكيده شد كاري بكن
غير گريه مگه كاري ميشه كرد
كاري از ما نمياد زاري بكن
اون كه رفته ديگه هيچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
هر چي دريا رو زمين داره خدا
با تموم ابراي آسمونا
كاشكي ميداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گريه كنن
اون كه رفته ديگه هيچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
قصه گذشته هاي خوب من
خيلي زود مثل يه خواب تموم شدن
حالا بايد سر رو زانوم بزارم
تا قيامت اشك حسرت ببارن
دل هچكي مث من غم نداره
مث من غربت و ماتم نداره
حالا كه گريه دواي دردمه
چرا چشمم اشكشو كم مياره
خورشيد روشن ما رو دزديدن
زير اون ابراي سنگين كشيدن
همه جا رنگ سياه ماتمه
فرصت موندنمون خيلي كمه
اون كه رفته ديگه هيچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
سرنوشت چشاش كوره نمي بينه
زخم خنجرش مي مونه تو سينه

لب بسته سينه غرق به خون
قصه موندن آدم همينه

آن روز که دل به نگاه تو بستم

نمیدانم شاید غرورم را شکستم

چه ساده بود نگاهت

و چه تازه بود هوایت

افسوس دیگر نگاهم به آسمان نیست

تا سوسوی ستارهُ چشمانت را تماشا کنم

ستاره من در آسمان تنهاییش مرد

دریغ زره ای از نور مهتابی ات

در کویر خشک باورم سرابی بیش نبودم

ولی در خیال تو کمتر از دریا نبودم

من آن عابر آشفته حالی بودم

که جادهُ بی کسی هایم را گم کرده بودم

اما در چشمانت واژهُ انتظار را پیدا کرده بودم

انتظار یک رهگذر.....انتظار یک همسفر

ولی من آن رهنمای تو نیستم

من خود نمیدانم کجا هستم و کیستم

جاده من جادهُ بی کسی بود

مقصدش پر از یأس و خالی از هر باوری بود

اما چه ساده باورم کردی

دستم را گرفتی و مرا باخود، همسفر کردی

ولی افسوس از پاهای خسته ام

افسوس از آن عشق دست نیافته ام

مقصد هر چه باشد زیباست

زیبا تر از عشق دروغین من

ای گل زندگی ام

منتظر پروانه شدنم نباش

من در پیله های بی کسی ام مرده ام

شکوفه ات را نمایان کن ای غنچهُ باغ زندگی ام

مرا از یاد ببر با آن همه رسوایی ام

عطر عشق را بسپار به دست نوازشگر باد

تا شاید برسد به مشام کرم خوابیده ای

تا به شوق دیدن عطرت

بشکند این تلسم پیله های پروانه کش را

تا بالهای نازکش را باز کند

تا باور کند عشق را

همه انسانها یک روز به آرزوشون میرسن به امید آن روز آمین

 

 

 


هیشکی نمیتونه بفهمه
  هیشکی نمیتونه بفهمه !!!!!!!!!

هیشکی نمیتونه بفهمه                     که دلم از چی گرفته

هیشکی نمیتونه بفهمه                     که صدام از چی گرفته

هیشکی نمیمونه که با من                توی راهم هم سفر شه

آخه می ترسه که با من                    با دل من در به در شه

هیشکی نمیدونه که چشمام           چرا همیشه خیسه خیسه

 چرا هیشکی حتی یه نامه               واسه من دیگه نمینویسه

هیشکی نمی دونه که قلبم             تا حالا چند دفعه شکسته

هیشکی نمیدونه سر راه اون            تا حالا چند دفعه نشسته

                                   

آخه تو کلبه ی سوت و کور و تاریک قلبم خورشید که جا نمیشه

می دونم اگه تا لحظه ی مرگم بگردم دنبالش پیدا نمیشه

                             

 

 

 


                                                                                        

می خواهم از تو بنویسم برای تو که در تمام لحظاتم وجود داری. خنده هایم برای توست. با تو بودن مرا شاد می کند وبی تو بودن مرا گریان. تو با من هستی در حالی که در کنارم نیستی. تو با منی چون در قلب منیقلبم را با دنیا عوض نمی کنم چون تو در آنی و من تنها تو را دوست دارم که سبزی مانند بهار استواری مانند کوه لطیفی مانند گل و روانی همچون دریا

                         

داستان نفرت

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود

معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند

معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند


آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد


این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟

 

 


دل شکسته
 
ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو، سه ماه بيشتر زنده نيست ، ياد گرفتم که عشق يعني فاصله و فاصله يعني دو خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند ، ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار نيست و ياد گرفتم هر چه عاشق تري ، تنهاتري
وقتي بارون چشات ميگه وقت رفتنه

وقت حكومت غمو ، حضور گريه منه

سكوت گريه نگام ، هنوز به ياد شب

عشقت تو قلب و دلم ،داغه و گرمه مث تب

تو اين سكوت بی صدا ، بازم دلم از تو رميد

خسته و دل شكسته ام ، خالی ام از عشق و اميد

اين گريه هميشگی ، مونده تو شبهای من

تو اين روزهای بی وفا ، عشق رو تو دادی ياد من

اين قلب خسته و نگام ، آخر بی نشونيه

ياد نگاه آخرت ، تا ته خط موندنيه

صدای آخرين من ،تا تو نيای در نمي ياد

تك تك لحظه های من ، فقط تو رو ازم مي خواد
 

 


عشق نافرجام
   

  بر اساس سرگذشت یک دوست

پنجشنبه گذشته تصميم گرفتم برم اهل قبور آخه دلم خيلي هواي بابا بزرگم و کرده بود .خدا بيامرزتش
داخل قبرستون داشتم نزديک قبر بابا بزرگم مي شدم که چند متري خودم يه آشنا ديدم .آره  هومن بود! مثل هميشه
اون سه سال که هر پنجشنبه اينجاست .وقتي ببينيش ميتوني احساس کني يه کوه غم روي دوشش سنگيني ميکنه
امروز ميخوام سرگذشت درد ناک هومن عزيزو براتون بگم
اون از بچگي عاشقه دختر خالش بود همين که بزرگ ميشد عشقش اوج ميگرفت و متعالي ميشد يه عشقه واقعي و پاک
چه خاطرات قشنگي که با هم نداشتن خدا ميدونه چند دفعه هومن از ديوار خونه ي مريم اينا افتاد زمين و دستاش خراشيده شد
ولي متاسفانه پدر و مادر هومن و مريم مشکلاتي با هم داشتن و رسيدن اونا به هم يه آرزوي محال بود
تا اينکه يه روز تصميم گرفتن از خونه فرار کنن وقتي کاملا آماده شدن يه روز صبح  شناسنامه هاشونو برميدارن
و با ماشين هومن و از خونه فرار ميکنن
توي جاده خيلي خوشحال بودن ولي يه دلهره خاص تو وجودشون بود . اين باور نکردني بود يعني ميشه ما با هم باشيم
صداي خنده هاشون توي جاده پر شده بود
که يه دفعه
يه ماشين از روبرو مياد  هومن نميتونه ماشينو کنترل کنه و ازجاده منحرف ميشه
و متاسفانه مريم بعد از چند روز که تو کما بود فوت کرد (روحش شاد)و هومن صدمات زيادي ميبينه و اون ميمونه با يه
عشق مرده

دلم خیلی واسش می سوزه

 

 


منوي وبلاگ

  RSS  


درباره وبلاگ
وحید هستم کوچیکه تمام دوستانی که بهم سر میزنن این وب رو واسه تنهایی خودم ساختم واسه دل تنگیهام دیگه نمیتونم تنها باشم طاقت ندارم


آرشیو وبلاگ
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
تیر 1387

لینک دوستان
عاشق تنها
شل سیلور استاین
دفتر خاطرات نی نی و آقا جون
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب ::